برگزیده ای از اشعار فریدون مشیری ( F9 )
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

 

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

 

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز

 

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

 

این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

 

 بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

 

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

 

گر من به تنگنای ملال آور حیات

 

 آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

 

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

 

می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

 

هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

 

تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

 

ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

 

من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

 

یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

 

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

 

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

 

زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

 

شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

 

روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

 

ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

 

 بر من ببخش زندگی جاودانه را !

 

منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

 

محکم بزن به شانه من تازیانه را .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای

با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

چو ماه از کام ظلمتها دميدي.

جهاني عشق در من آفريدي.

دريغا با غروب نابهنگام,

مرا در کام ظلمت ها کشيدي...

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

اگر ماه بودم , به هر جا که بودم ,

سراغ ترا از خدا ميگرفتم .

و گر سنگ بودم , به هر جا که بودي ,

سر رهگذار تو , جا ميگرفتم .

 

اگر ماه بودي به صد ناز , ــ شايد ــ

شبي بر لب بام من مي نشستي .

و گر سنگ بودي , به هر جا که بودم ,

مرا مي شکستي , مرا مي شکستي !

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

من سکوت خويش را گم کرده ام .

لاجرم در اين هياهو گم شدم .

من که خود افسانه ميپرداختم ,

عاقبت افسانه مردم شدم !

 

اي سکوت اي مادر فريادها !

ساز جانم از تو پر آوازه بود .

تا در آغوش تو راهي داشتم ,

چون شراب کهنه شعرم تازه بود .

 

در پناهت برگ و بار من شکفت ,

تو مرا بردي به شهر يادها ,

من نديدم خوشتر از جادوي تو ,

اي سکوت اي مادر فريادها .

 

گم شدم در اين هياهو گم شدم ,

تو کجايي تا بگيري داد من ؟

گر سکوت خويش را ميداشتم ,

زندگي پر بود از فرياد من !

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

آن که آيد ز دست دل به امان

و آنکه آيد ز دست جان به ستوه

گاه , سر مينهد به سينه ي دشت

گاه , رو ميکند به دامن کوه

تا زند در پناه تنهائي ,

دست در دامن شکيبائي

غافل از اين بود که تنهايي ,

سر نهادن به کوه و صحرا نيست

با طبيعت نشستنش هوس است !

چون نکو بنگرند تنها نيست

اي دل من بسان شمع بسوز !

باز , (( تنها ميان جمع )) , بسوز !

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس ,

ره خوابم زد و ماندم بيدار .

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

سايه ي دسته گلي بر ديوار .

 

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده ي سرگردان بود !

 

شمع , خاموش شد از تندي باد ,

اثر از سايه به ديوار نماند !

کس نپرسيد کجا رفت , که بود ,

که دمي چند در اينجا گذراند !

 

اين منم خسته درين کلبه تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سايه ي خويشم , يا رب ,

روح آواره ي من کيست , کجاست ؟

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

بر نگه سرد من , به گرمي خورشيد ,

مينگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشم ام , چه سود , خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت .

 

جز گل خشکيده اي و برق نگاهي

از تو درين گوشه يادگار ندارم !

ز آن شب غمگين , که از کنار تو رفتم ,

يک نفس از دست غم قرار ندارم !

 

اي گل زيبا , بهاي هستي من بود ,

گر گل خشکيده اي ز کوي تو بردم !

گوشه ي تنها چه اشکها که فشاندم ,

وان گل خشکيده را به سينه فشردم !

 

آن گل خشکيده شرح حال دلم بود !

از دل پر درد خويش با تو چه گويم ؟

جز به تو از سوز عشق با که بنالم

جز تو درمان درد , از که بجويم ؟

 

من دگر آن نيستم , به خويش مخوانم ,

من گل خشکيده ام , به هيچ نيرزم !

عشق فريبم دهد که مهر ببندم ,

مرگ نهيبم زند که عشق نورزم !

 

پاي اميد دلم اگر چه شکسته ست

دست تمناي جان هميشه دراز است !

تا نفسي ميکشم ز سينه ي پر درد ,

چشم خدا بين من به روي تو باز است .

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

  کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم , اشک

شعله میزد به تار و پودم , آه

 

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من .

رفته بودی و مانده بود به جا ,

شمع افسرده جوانی من !

 

شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود !

 

چه وداعی , چه درد جانکاهی !

چه سفر کردن غم انگیزی .

نه نگاهی چنان که دل می خواست

نه کلام محبت آمیزی !

 

گر در آنجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم .

وه چه خوش بود , کاندر آن حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم .

 

چون به هوش آمدم نبود کسی

هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ عشق و شباب

 

وای بر من , نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم , فشار غم نگذاشت

که بگویم : (( خدا نگهدارت ! ))

 

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه میلرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که : عشق می ورزید .

 

او سفر کرد و کس نمیداند

من درین خاکدان چرا ماندم .

آتشی بعد کاروان ماند .

من همان آتشم که جا ماندم .

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  | 

بي تو سي سال , نفس آمد و رفت ,

اين گرانجان پريشان پشيمان را .

کودکي بودم وقتي تو رفتي , اينک ,

پير مردي است ز اندوه تو سرشار , هنوز .

شرمساري که به پنهاني , سي سال به درد ,

در دل خويش گريست .

نشد از گريه سبک بار هنوز !

آن سيه دست سيه داس , سيه دل که ترا ,

چون گلي , با ريشه ,

از زمين دل من کند و ربود ;

نيمي از روح مرابا خود برد .

نشد اين خاک به هم ريخته , هموار هنوز !

ساقه اي بودم , پيچيده بر آن قامت مهر ,

ناتوان , نازک , ترد ,

تند بادي برخاست ,

تکيه گاهم افتاد ,

برگهايم پژمرد ... .

بي تو , آن هستي غمگين ديگر ,

به چه کارم آمد يا به چه دردم خورد ؟

روزها طي شد از تنهائي مالامال ,

شب , همه غربت و تاريکي و غم بود و , خيال .

همه شب چهره ي لرزان تو بود ,

کز فراسوي سپهر ,

گرم مي آمد در آينه ي اشک فرود .

نقش روي تو , درين چشمه , پديدار هنوز !

تو گذشتي و شب و روز گذشت .

آن زمان ها ,

به اميدي که تو , بر خواهي گشت ,

مي نشستم به تماشا , تنها ,

گاه بر پرده ابر ,

گاه در روزن ماه ,

دور , تا دورترين جاها ميرفت نگاه ;

باز ميگشتم تنها , هيهات !

چشمها دوخته ام بر در و ديوار هنوز !

بي تو سي سال نفس آمد و رفت .

مرغ تنها , خسته , خون آلود .

که به دنبال تو پرپر ميزد ,

از نفس مي افتاد .

در نفس ميفرسود ,

ناله ها ميکند اين مرغ گرفتار هنوز !

رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم !

بوي خاک از قدم تند زمان مي شنوم !

شوق ديدار توام هست ,

چه باک 

به نشيب آمدم اينک ز فراز ,

به تو نزديک ترم , ميدانم .

يک دو روزي ديگر ,

از همين شاخه ي لرزان حيات ,

پر کشان سوي تو مي آيم با .

دوستت دارم,

بسيار,

هنوز ... .

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط فرشاد F9  |